گوناگون

گلچین مطالب دوست داشتنی

گلچین مطالب دوست داشتنی

دلم می خواهد بدانند هرچه می دانم

آخرین مطالب

☘️🌺☘️🌺☘️🌺☘️🌺☘️🌺☘️
🌺☘️🌺
☘️🌺
🌺

🔰چرا به میرزا قاسمی، میرزا قاسمی گفته میشود؟

"میرزا قاسم خان قاجار"، حاکم گیلان در دهه ١٢٣٠ هجرى شمسى بود. وى که علاقه ى بسیارى به آشپزى داشت، در سال ١٢٣٩ هجرى شمسى با قاتی کردن بادمجان و گوجه و سیر، دست به ابداع خوراکى جدید زد و از آنجایى که به هنر آشپزى عشق مى ورزید، دستور این خوراک جدید را در میان مردمان گیلان رواج داد و با نام وى به "میرزا قاسمى" شهرت یافت.

میرزا قاسم خان که مردى خوش ذوق بود، پس از گیلان، به حکمرانى فارس برگزیده شد و بعدها در شیراز درگذشت و او را در باغ حافظیه و در جنب آرامگاه حافظ شیرازى به خاک سپردند.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ مهر ۹۶ ، ۱۳:۵۲
neda moghimi

♻️ ✍️ چگونه در خانه به طبیعت کمک کنیم؟!


👈اولین قدم  آنست که دورریزها را کم کنیم؛ راه های استفاده مجدد را یاد بگیریم و  پسماندهای منزل را تفکیک کنیم.

👈 از ظروف بادوام و چندبار مصرف برای غذاخوری و یا نگهداری مواد غذایی استفاده کنیم.

👈 از رومیزی های پارچه ای به جای نوع یک بار مصرف آن استفاده کنیم.

👈 از لیوان های فلزی به جای فنجان و لیوان یک بار مصرف کاغذی یا پلاستیکی استفاده کنیم.

👈 از محصولات و کالاهایی استفاده کنیم که در بسته‌بندی های قابل بازیافت به بازار ارایه شده اند.

👈 از شوینده‌های آلی ارزان تر و کم خطر تر استفاده کنید مانند سرکه سفید و عصاره لیمو (که لک های چربی را می  زداید) یا جوش شیرین استفاده کنیم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ تیر ۹۶ ، ۱۰:۵۳
neda moghimi


🌺


📱اینستا نورد...

اینستانورد شده ایم این روزها!
جمع شده ایم دور سفره ی اینستاگرام و هرروز همه چیزمان را اینستاپسندتر میکنیم ...
مهم است دیگر ... هرکه لایکش بیش پولش بیشتر
کافه که میخواهیم برویم نگاه میکنیم ببینیم لاکچری ترین و اینستاپسند ترین کافه شهر کدام است ، همان را می رویم که عکس قهوه مان لایک بیشتری بخورد!
حالا ببین قبل این کافه چی همان کافه لاکچری چه فندانسیونی ریخته که همه چیز تا این حد اینستاپسند پیش برود!
اصلا یک طور عجیبی همه چیزمان شده اینستا!

الان عکاس بودن نه بلدی میخواهد نه هنر!
 یک دوربین گران میخواهد و چند تا کالای لاکچری اینستاپسند و چندتا افکت محبوب خفن!
آرایشگاه ها ، رستوران ها ، پاساژ ها ، فروشگاه ها هرکدام اگر خوب اینستا نوردی کنند میبرند اگر نه که هیچی!
الان چه کسی آشپز است؟ کسی که عکس غذاهایش لایکش بیشتر است نه این که مزه اش بهتر باشد!

میدانی؟ مرجع همه چیزمان شده اینستاگرام!
الان من در دانشگاه درس تغذیه خوانده ام اما تا پست های پر آب و تاب لاغری فوری در یک ماه نگذارم کسی چند سال درس خواندن من را به چیزش هم حساب نمیکند که!
از ظرف و ظروف بگیر تا سریال مورد علاقه ... خودمان همه مدل همه چیز را داریم با ذره بین اینستاگرام پیدا میکنیم!
پس ناخودآگاهمان میزند پس کله مان که برو زیر ذره بین اینستاگرام که دیده شوی!
صدتا کتاب هم که بنویسی صد نفر نمیخوانند ...
بنشین دوتا متن اینستاپسند توپ بنویس! 500 نفر شیر میکنند!
اینستانورد های قهاری شده ایم این روزها!
خود من هم مثل همه ... جهانم به اندازه یک اپلیکیشن کوچک شده
شاید هم اپلیکیشنه خودش انقدر استعداد داشته که رشد کرده و جهان را دربرگرفته!
حالا میدانی داشتم به چی فکر میکردم؟
اینکه وسط این همه بدو بدو برای هرروز اینستاپسند تر زیستن ، چیزی هم از خودمان مانده؟
یا داریم شبیه سلیقه ی هم میشویم؟
نوتلاخور کافه نشین پالادیوم گرد فیتنس!
کمی هم از درونیاتمان شیر کنیم
شاید آن هم لایک خورد!
بیشتر از این تنها و منزوی نشویم
و خودمان را پشت نقاب های "دیگران پسند" پنهان نکنیم...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۳:۴۶
neda moghimi

☘️🌺☘️🌺☘️🌺☘️🌺☘️🌺☘️
🌺☘️🌺
☘️🌺
🌺

داستان تفکر

📚مردی با دوچرخه به خط مرزی می‌رسد. او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد.

مأمور مرزی می‌پرسد: در کیسه‌ها چه داری؟

او می‌گوید: شن.

مأمور او را از دوچرخه پیاده می‌کند و چون به او مشکوک بود، یک شبانه‌روز او را بازداشت می‌کند. ولی پس از بازرسی فراوان، واقعاً جز شن چیز دیگری نمی‌یابد. بنابراین به او اجازه عبور می‌دهد.

هفته‌ی بعد دوباره سر و کله‌ی همان شخص پیدا می‌شود و مشکوک بودن و بقیه ماجرا.
این موضوع به مدت سه سال هر هفته یک بار تکرار می‌شود و پس از آن مرد دیگر در مرز دیده نمی‌شود.

یک روز آن مأمور در شهر او را می‌بیند و پس از سلام و احوال‌پرسی، به او می‌گوید: من هنوز هم به تو مشکوکم و می‌دانم که در کار قاچاق بودی. راستش را بگو چه چیزی را از مرز رد می‌کردی؟

مرد می‌گوید: دوچرخه!!!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۴ ، ۱۹:۴۴
neda moghimi


تدبیر بهلول
 
روزی بهلول از راهی می گذشت. مردی را دید که غریب وار و سر به گریبان ناله می کند. بهلول به نزد او رفت سلام نمود و سپس گفت : آیا به تو ظلمی شده که چنین دلگیر و نالان هستی. آن مرد گفت : من مردی غریب و سیاحت پیشه ام و چون به این شهر رسیدم، قصد حمام و چند روزی استراحت نمودم و چون مقداری پول و جواهرات داشتم از بیم سارقین آنها را به دکان عطاری به امانت سپردم و پس از چند روز که مطالبه آن امانت را از شخص عطار نمودم به من ناسزا گفت و مرا فردی دیوانه خطاب نمود.
 
بهلول گفت: غم مخور . من امانت تو را به آسانی از آن مرد عطار پس خواهم گرفت. آنگاه نشانی آن عطار را سوال نمود و چون او را شناخت به آن مرد غریب گفت من فردا فلان ساعت نزد آن عطار هستم تو در همان ساعت که معین می کنم به دکان آن مرد بیا و با من ابداً تکلم نکن. اما به عطار بگو امانت مرا بده. آن مرد قبول نمود و برفت.

بهلول فوری نزد آن عطار شتافت و به او گفت: من خیال مسافرت به شهر های خراسان را دارم و چون مقداری جواهرات که قیمت آنها معادل 30 هزار دینار طلا می شود دارم، می خواهم نزد تو به امانت بگذارم تا چنانچه به سلامت بازگردم آن جواهرات را بفروشم و از قیمت آنها مسجدی بسازم. عطار از سخن او خوشحال شد و گفت : به دیده منت . چه وقت امانت را می آوری ؟ بهلول گفت: فردا فلان ساعت و بعد به خرابه رفت و کیسه ای چرمی بساخت و مقداری خورده آهنی و شیشه در آن جای داد و سر آن را محکم بدوخت و در همان ساعت معین به دکان عطار برد.

مرد عطـار از دیدن کیسه که تصور می نمود در آن جواهرات است بسیار خوشحال شد و در همان وقت آن مردغریب آمد و مطالبه امانت خود را نمود. آن مرد عطار فوراً شاگرد خود را صدا بزد و گفت : کیسه امانت این شخص در انبار است. فوری بیاور و به این مرد بده . شاگرد فوری امانت را آورد و به آن مرد داد و آن شخص امانت خود را گرفت و برفت و دعای خیر برای بهلول نمود.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۳:۴۲
neda moghimi